قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

37

تاريخ الفي ( فارسى )

و قولى آنكه چون مالك را به نزد خالد آوردند ، در اثناء مخاطبات . مالك گفت : « گمان نمىبرم صاحب شما را مگر آنكه . . . » چنين و چنين گفت . و مقصود از « صاحب شما » حضرت رسالت ، صلّى اللّه عليه و آله ، بود . خالد گفت : « يا عدوّ اللّه ، آن حضرت را صاحب خود نمىشمارى ؟ » و آن عبارت را از مالك [ به ] ارتداد حمل نموده ، فرمود تا وى را مقتول ساختند . و گويند مالك را زوجه‌اى بود كه او را امّ تميم گفتند و از اجمل سناء زمان خود بود . چون مالك را نشاندند كه گردن بزنند ، زوجهء وى پراكنده موى [ و ] گشاده آمد و خود را بر بالاى مالك انداخت . مالك گفت : دور شو از نزد من . بتحقيق كه مرا تو كشتى . ابو قتاده انصارى از لشكر خالد بيرون آمده سوگند ياد كرد كه هرگز با لشكرى كه تحت لواء خالد باشد سير ننمايد و متوجه مدينه شد و در مجلس صدّيق صورت واقعهء [ 3 ب ] مالك را معروض ساخت و از خالد شكايت نمود و گفت : سخن مرا نشنيد و شهادت اعراب كه مقصود ايشان اخذ غنائم بود اعتبار كرد . « 1 » و گويند برادر مالك ، متمم بن نويره نيز به مدينه آمد و صورت واقعه را به عرض صدّيق رسانيد و طلب خون برادر التماس رؤساى خويش كرد ، و عمر خطاب ، رضى اللّه عنه ، متمم را اسعاد و امداد نموده با ابو بكر بگفت : شمشير خالد بر اهل اسلام كشيده شد . اگر اين سخن مطابق واقع باشد او را به قصاص بايد رسانيد . و به روايتى آنكه چون عمر مبالغه در آن باب از حدّ گذرانيد ، صدّيق گفت : شايد خالد را در اين باب تأويلى روى نموده باشد و او را در آن تأويل خطائى افتاده . اى عمر زبان خود را در شأن وى نگاهدار كه رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، او را سيف اللّه خوانده و شمشيرى كه خداوند سبحانه و تعالى بر كافران كشيده باشد ، من در غلاف نكنم . و به خالد نامه‌اى نوشت كه لشكر را در همان موضع بگذارد و خود تنها به مدينه آيد . و چون نامه به خالد رسيد ، فى الحال جمّازه سوار ، تنها ، متوجّه مدينه شد . چون به يك منزلى مدينه رسيد كسى پيش بلال فرستاد و دو دينار هديه به جهت او فرستاد - و اوّل رشوتى كه در اسلام دادند اين بود - « 2 » و از بلال درخواست نمود كه او را تنها پيش ابو بكر

--> ( 1 ) . در خصوص مظلوم بودن مالك بن نويره - اسد الغابة ، ج 4 ، ص 295 ؛ آفرينش و تاريخ ، ج 5 ، ص 160 ؛ تاريخ طبرى ، چاپ بنياد فرهنگ ، ج 4 ، ص 1410 . ( 2 ) . نخستين رشوه‌گيرى در اسلام مربوط مىشود به بيعت ابو سفيان با ابو بكر صدّيق : « چون بو بكر بشنيد كه بو سفيان . . . مىگويد بيعت نكنم ، هم اندر ساعت پسرش را ، يزيد ، بخواند و اميرى شام او را داد . . . پس چون بو سفيان بشنيد كه بو بكر پسرش را ولايت داد ، اندر شب برفت و بيعت كرد . » ؛ - تاريخنامهء طبرى ، ج 3 ، ص 1520 ، توضيح استاد محمد روشن . و نيز در جريان سقيفهء بنى ساعده عمر به ابو بكر مىگويد : صدقاتى كه در زمان پيامبر گرد آورده است در اختيارش بگذار ، تا از شرّش آسوده باشيم ؛ - العقد الفريد ، ج 3 ، ص 62 .